|
عاشقانه های قطره ضیافت عشق دریا
| ||
|
زمزمه هایم را .... به باد خواهم سپرد .... باد ، درد آشنایی ست که .... آنها را تعبیر نخواهد کرد .....
و خواهد برد ، با خود .... به دیار همدلان .....
آنجا که گوشهای محرمی ..... در انتظار سخن دل ، تیز شده اند .....
آنجا که دلی .... به آتش اشتیاق همدلی می سوزد .......
آنجا که چشمهایی در انتظار قاصدی ، خیره مانده است ....
آنجا که دستهای دعا ..... برای پروانه های بال شکسته به آسمان است .....
کاش می شد همراه این زمزمه ها شد .... و با باد روانه ی دیار دوست شد .....
[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 17:36 ] [ قطره ]
دیروز عصر رفتم برای پیاده روی ..... و خیلی حرف داشتم برای خودم ..... که اگر کسی پیشم بود باز سکوت بی کلام منو می دید ..... شاید بی آنکه بتواند آن را بخواند ...... به یک جای نا آشنا رفته بودم و هچ جا رو نمی شناختم ..... بعد از مدتی ، ته دلم یه لحظه ترس افتاد ... هوا کم کم تاریک می شد .... و من از دو نفر مسیر رو مجبور شدم بپرسم ..... دلهره داشتم ..... احساس گم شدن داشتم .... موضوع یک جای نا آشنا نبود که خیلی بترسونه منو .... نه. .... از اینکه فهمیدم من هنوز از ناشناخته ها می ترسم ...... احساس امنیتم رو از دست داده بودم ..... خیلی خودم رو تنها و بی کس دیدم .... نوعی تنهاییکه تا حالا نداشتم ...... نه اینکه یک جسم بخوام که پیشم راه بره و من فکر کنم تنها نیستم .... نه ..... نوعی تنهایی که جسم ها نمی تونه پرش کنه ...... به یاد ناشناخته ترین زوایای درون می افتم الان .... که چقدر گم می شیم توش ..... افکار و رفتارهای خودمون و دیگران ..... ناشناخته ها همیشه عدم امنیت میارن ...... یک حالت دفاعی در وجود آدم خلق می کنن .... مثل اینکه بخواهی مقاومت کنی ..... مگر اینکه بشه تامل کرد و شیرجه زد به " هرچه بادا باد " ها ......
در مسیرم یک آشیانه ی مورچه دیدم ..... و اون حس تنهایی برای دقایقی گم شد ... براشون بیسگوئیت خرد کردم ..... و کمی موندم تا نگاشون کنم ...... حس می کردم یک الفت ، یک آشنایی با اونها دارم ...... یک حس شیرین و زیبا ......
و باز راه افتادم . باز همون حس تنهایی عمیق ...... به عینه می دیدم که انسانها هر کدومشون در تنهایی هاشون رها شدند ... هر کسی به دنبال مشکلات خودساخته ی خودش و بی خبر از دیگری ..... و اشگ به چشمام اومد ، از این غربت عمیق .... و اینکه حتی اگر دو نفر هم با هم باشند ....... باز هم زاویه درک اونها از هم 180 نیست ..... شاید یک زاویه کوچک حاده باشه ..... و یه سری حرفهای دل هم با خودم زدم ....... تاااااااا ......... وقتی که صدای اذان اومد ...... سمبل تلنگری برای به یاد آوردن آن " بزرگترین " ...... و بی اختیار در خیابان دستهامو بالا بردم ...... می خواستم دستم را بگیره ....... حس کردم اون پیشمه و آرام شدم .... خیلللللللی ... مثل یک نسیمی که اومد گونه های اشک آلودم رو نوازش کرد ..... و همراهم شد ...... دیگر یقین دارم که ...... که او ، " دو " نمی پذیرد ..... هر گاه با کسی باشی به دیدارت نخواهد آمد ....... و اگر بیاید ، در جلوه ای خواهد آمد که نخواهی شناخت ..... ولی در تنهایی خالص ، او شفاف است ..... به عینه دیده می شود ..... دستانت را می گیرد ..... دلهره ات را می برد ..... اشکهایت را پاک می کند ..... و رازهایی با تو می گوید ..... این تنهایی را سجده خواهم کرد .... که تمام تهی ها را پر می کند ...... تنهایی قربت ......
وقتی به خانه رسیدم ..... هنوز تبسمی شیرین .... مرا همراهی می کرد ...... ...... سپاس ، غربت را ..... که مادر قربت است ........ ........
[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 11:40 ] [ قطره ]
بگذار کوتاه نیایشم در آستان سال نو ..... این باشد :
بارالها سردی زمستانی دلهایمان را از ما بگیر .... و ما را سرتاسر شور بهاری ببخش.... که بباریم عشق بی منت خود را بر دلها ..... و یادمان نرود که هر دلی ...... جایگاهی برای جلوس با شکوه توست ...
بارالها بیقراری و بی صبری مان را .... بر آنچه تو بر ما پسندیدی .... و ما نمی پسندیم .... از ما بگیر .... و تسلیم و رضا را تقدیم مان کن .....
که باور دارم همچو طفل شیرخواره ای هستیم ..... در آغوش مادر .... که مادر او را حامی خواهد بود ....
و اینک این تو ...... و این طفل شیرخواره ات .....
............
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 21:29 ] [ قطره ]
ویران می کند در یک لحظه ..... یا " من " من ، یا " من " تو ...... تمام آنچه را که " عشق و حضور " با خلوص ساخته بود ....
باور نمی کنم که زمان برده داری در گذشته ی دور بوده است .... انسانها همه ، برده ی " من " خود ، هستند ....
بارالها ، ای خدای عشق کل ..... رهایمان کن از این " برده دار مخوف " .... که هر لحظه دام های تازه ای برایمان دارد .... هر لحظه ، جام های عشق و حضورمان را می شکند .... هر لحظه قلبهای مسکن عشقمان را ، به درد می آورد ....
بار الها ، ما را از " خواستن " و نخواستن " رها کن .... که هیبت عظیم این برده دار را ، در اشتیاق و بیزاری ، درک کردم ....
بار الها ، یاری کن تا عشق در پندارهایمان ، جوانه زند .... و از نگاههای پاکمان جاری شود .... و طراوت بخشد تقدس رابطه ها را ......
بار الها ، ای محرمی که همواره در کنارم هستی .... ما را از " من " های خود و دیگران ..... که در یک لحظه ، ما را تا عرش ، عزت بیهوده می دهند ..... و در یک لحظه ، تا فرش ، سقوط می دهند ..... در امان نگهدار ..... آرام جانم ، بصیرتی بخش تا هر لحظه با فطرتم باشم..... هر لحظه در خلوص .... هر لحظه بی ریا .... گر چه تلخی خلوصم ، خوش نخواهد آمد..... به مذاق آنها که طعم " شهد ریا " را می پسندند ....
آمین ....
.................
[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 12:18 ] [ قطره ]
خوابهایم مال " دیروز " هستند و .... تعابیرش ، مال " فردا " ندایی از قلبم گفت : بیدار شو .... نه خواب " دیروزها " به درد می خورد ، اکنون .... و نه تعبیرهایش ...... ..........
[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 14:9 ] [ قطره ]
هیچ چی نگووووووووووووووو فقط یه سوال ازت می پرسم : از این همه سال که عمر کردی .... چند روزش رو " خودت " بودی ؟؟؟؟
کلامم ، شاید برات نشاط و شادی نداشته باشه .... تازیانه های تلنگر همیشه دردناکه ..... اما بیدار می کنه .....
یک لحظه " ایست " می ده بهت .... این همه سرعت و شتاب برای چی ؟؟؟؟ لحظه ای صبر کن ... و ببین ..... سالیان از دست رفته ات رو ببین .... دستهای خالی تو ببین ..... و ذهن آشفته ات رو ببین ..... هیچ کس بیدارت نخواهد کرد .... مگر آنکه خود بیدار شوی .... پاشو ببین سالیان به غارت رفته ات رو ..... آیا بس نیست این همه زندگی رو " دیکته " نوشتن ؟؟؟! دلم می خواد هر لحظه شاهدی باشم برای تولد پروانه ها ..... لحظه باشکوهی ست آن دم که پروانه ای از پیله اش ، به پرواز در می آید ..
ببین دزد زمان ، آداب ، خرافات ، جهل ، ترس ، تابوها و ..... و .... و .... چگونه آن عزیزترین روزهایت را از تو می گیرد !!!! بلند شو و فریاد بزن .... آن گونه که فریادت ، آن خواب سنگین درونت را برای همیشه ببرد.... بیدار شو و ببین .... آن چه داشتی .... آن چه اکنون داری .... آن چه از تو دزدیده شد و تو چشم بستی .... پرواز از پیله ی "عادت به دیکته شده ها " را باور کن ..... بس نیست این همه تاوان که داده ای ؟؟؟!!!! بس نیست این همه بردگی ؟؟؟!!! تولد پروانه ها را باور کن ..... آنگاه از " خود " به " خدا " خواهی رسید .... آنگاه " خود " ، " خدا " خواهی شد ..... ........
[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 13:18 ] [ قطره ]
سلام بر عزیزان دل ... دوستانی خواستند ترجمه ی پست قبلی رو بذارم ..... اطاعت امر کردم .... تقدیم به حضور سروران ، هر چند که ترجمه ی این دل نوشته ، به لطافت اون احساس غنی که به هنگام نوشتن اون به زبان مادری ام داشتم ، نیست ..... هرگز نخواستم روی حس و احساسات خودم هر چی باشه سرپوش بذارم... چون با اون ها زندگی کردم ... اونها رو دیدم .... لمس کردم.... در واقع اونها بخشی از من بودند بخشی از عواطفی ست که زندگی کردم باهاشون .... مثل ابرهایی که بیان و ناگهان ببارند و رد بشن .....
هرگز نخواستم بگم که اینطور نباید بود و آنطور باید بود .... خودم رو رها کردم تا هر چی هست ، ببینمش ....و گاهی از این تناقض احساسات در درون انسانها ، شگفت زده شدم . دیدن تمام جوانب درون ، برام لذت بخشه و در واقع می تونم بگم که هر روز یک ذره بیشتر با کسی که در درونم هست ، آشناتر می شم .. .لبخند ..
به حجم تمامی قلبم ........ و به وسعت تمامی عمرم ......... حرف دل دارم ......... گوشی می خوام بشنوه اونها رو ..... اون حرفهایی رو که مال همه نیست .... کو اون آشنا ، اون همدم دل ... که بشنوه سرمستی ها و ناله های قلبم رو ؟؟؟؟ بر روی زمین ..... هم قد خودم ..... یک خدا می خوام .... از جنس خودم ..... از جنس آدم .... گاهی ، خدا اونقدر بالا و بالاتره که .... صدای من به گوششش نمی رسه !!! من یک آشنای نزدیک می خوام ..... که سرم رو بذارم روی شونه اش .... و حرفهامو به گوشش بگم .... کو اون زیبا محرم جان ؟؟؟؟؟ چشمانم در راه او مانده .... زمان دوری است که هر کسی رو دیدم .... گفتم : اونه .... اما .... تا دیدم که او کجا و این حرفهای پراز فریاد و فغان من کجا ؟؟؟؟ اشک چشمانم سیلی شدند .....
دیشب در رویایی دیدم که می گم : از اون خدای یگانه ، فقط یک سواال دارم .... ای خالق یکتا ، ای عظمت بزرگ .... آیا حتی یک آشنای جان ، برای من خلق نکردی ؟؟؟؟؟ !!! پس این چه عدالتی ست ؟ چه تدبیری ست ؟؟؟ ندا اومد که : همه رو تنها آفریدم .... همه تنها هستند ..... این تنهایی رو باور کن .... راست می گفت خدا ..... هیچ گوشی نیست که حرفهای جان دیگری را بشنود .... حرفهای جان هر کسی ..... همیشه در غربت می ماند ..... ...........
[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 12:41 ] [ قطره ]
اورک دولی ...... و عموور بویی ..... سوزووم وار ....
بیر گولاق ، ایستیرم اشیده اونلاری ..... او سوزلرکی ، هامینین کی ده ییر .... هانی او ، یاخین ، اورک یولداشم ؟ کی اشیتسین اورک نشاط لارین و ناله لرین ؟؟؟
اوزوم بویدا ، یر اوزونده .... بیر الله ایستیرم .... اوز جینسیم نن اولسون .... آدام جینسین نن ....
گاه دان ، الله اوقدر اوجا دادی کی ..... منیم سسیم اونون قولاقنا چاتمیر .... من بیر یاخن یولداش ، ایستیرم .... باشیمی گویام چینینه .... و سوزلریمی گولاقینا دییم .....
هانی او گوزل محرم اورگ ؟؟؟؟؟ گوزلریم اونون ، یولوندا گالدی ..... زامان زامان ، هر کسی گوردوم .... ددیم اودی .... اماااااااااا تا گورونجه کی او هارا ، و منیم بو هارایلی فغان، سوزلریم هارا ؟؟؟ گوز یاشیم سیل کیمی دولدی ......
دونن گئجه رویا کیمی گوردوم دییرم : ایندی او بویوک الله دان ، تکجه بیر سوالم وار : ای تک خالیق ، ای بویوک عظمت .... حتی بیر نفر یاراتمادون منیم اووچون ؟؟؟؟ آخ بس بو ، نجه بیر عدالت ؟ نجه بیر تدبیر ؟
سس گلدی منه کی : هامینی تک یاراتدیم .... هامی تک .... اینان بو تک لیغی ......
دووز دییردی الله .... هچ گولاق یوخ کی اوبیری سس لری اشیده .... هر کسین او اورگ سوزلری ..... همشه غربت ده ، گالدی ..... ..............
[ جمعه 30 دی1390 ] [ 13:3 ] [ قطره ]
دلم می گیرد از این همه پراکندگی .... دلم می گیرد از این همه نیایش قالبی .... که گروهی به نام مسیحی در کلیسا یا خانه ها .... و در مقابل تصاویرو شمایل عیسی و مریم .... و گروهی به نام مسلمان ..... در مساجد یا خانه ها ..... بر روی سجاده در مقابل مهرو جانماز .... به پا می دارند .....
و می دانم تنها اینها نیستند .... آیین هندو ، آیین بودا ، آیین زرتشت .... و چه می دانم نام تمام شاخه هایی را که از درخت وحدانیت جدا شده اند ... !!!! و نمی خواهم بدانم ..... دل ام می رنجد از یاد آوری آن همه ......
دل ام تمنای نماز و نیاز دارد .... اما نه در قالب گروهی خاص ...... نه در صفی که نامی خاص بر آن است ..... قطره سالهاست که مرزها شکسته ..... و سرزمین زیبای عشقی یافته .... که در آن می توان کنار گل شمعدانی به نماز ایستاد ..... در کنار مرجان های الوان دریا ..... با مورچه های خسته ی کارگر دشت ..... و با دانه های زیبای نشسته در درون یک انار .... و با تک تک اعضای جسم و جان ..... با طپش آهنگین قلب ...... با حس های زیبای درون ..... امشب لبریز از هیاهوی جان ام ...... لبریز از تمنای پیوستن به یکپارچگی ..... هیچ نمی خواهم بشنوم از طبقه بندی های مرسوم علم و دین ..... که اینک ، هر چه می بینم اوست ...... از کرم ابریشم تا درخت اوکالیپتوس ..... از عنبیه ی چشم تا انوار زیبای رنگین کمان ...... از تارهای صوتی تا تارهای عنکبوت ..... از زمین تا دورترین کهکشانی که ناشناخته مانده است هنوز ...... همه اوست .... امشب باز قبله ام گم است ..... امشب سجاده ای دارم به پهنای تمام هستی ..... و به نیاز ایستاده ام با تمام هستی ..... این همه را تنها ، یک نام می خواهم ..... قطره از این همه نام خسته است ..... خدا را در میان این همه نام ، پنهان و گم ، کرده اند ..... امشب با قطره به محراب بیا ..... تا در سرزمین بی نام و بی قالب ..... نشانت دهم که هرچه هست اوست ..... در همه جا .... با همه کس ...... و در این محراب خواهی دید ..... تنها ، " یک " تنه است که هزاران شاخه کرده اند ..... " وحدت " را هزاران تکه کرده اند ......
امشب دل ام تمنای نماز دارد با حضور تمام هستی ..... قبله گاهم ، سجده گاهم و هر آن چه با قطره ایستاده اند به نماز ، یکی ست .... با من بیا ااااااااااا....... .............
[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 21:4 ] [ قطره ]
باورم این است که : شاد بودن از درون و شاد کردن ، رسالت اصلی انسانهاست ..... ولی رسیدم به این که : مثل هر میوه ای که خواص منحصر به فرد خودشو داره ..... در دنیا هیچ چیز ی بدون اثرات مفید نیست .... پس باید به هر چیزی به عنوان یک " تبرک " نگاه کرد .... به عنوان یک " نوبرانه " ی با ارزش که به تو تقدیم می شه ....
رنج ، یک " نوبرانه" و " تحفه " است که تقدیمت می شه ..... رنج ، همیشه گنجی با خود دارد ......
نه اینکه به استقبال رنج برویم .... نه .... در همه حال می توا نیم از درون شاد باشیم...
ولی " رنج " اهدا شده ، آموزگاری ست که .... مختص تو فرستاده شده .... یک معلم خصوصی ... و فوق العاده غنی .....
فرض کنید آموزگاری که ساعت تدریس اش خیلی خیلی گران است ..... در اختیارتون گذاشته شده ...... ولی شما در حضور او ، از یک مورد کوچک ، ناله می کنید ..... لحظه های باارزش و غیر قابل برگشت آموختن و تقدیر این معلم گرانبها رو از دست می دهید ....
چقدر حیفه .... رنج و بیماری با ناله ، هدر بره .....
یا این طور درک می کنم که : آدم رو با یک قایق کوچک و به ظاهر ، نه چندان محکم ..... بردند وسط یک قسمت از دریا .... می گن اینجا پر از گوهره .... تا فرصت داری ، صیدشون کن.....
چقدر حیفه که تا فرصت هست ..... به جای صید گوهر های قربت و ماورایی ..... بشینیم ناله کنیم که شاید این قایق غرق بشه .....
انسان در خسران است .... گاهی فرصت ها خیلی زود تموم می شن ..... و انسان اگه در لحظه نباشه و در فکر باشه ..... خیلی راحت از دستشون می ده ....
با آرزوی استحاله ی رنج ها به گوهر های قربت ........
[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 13:22 ] [ قطره ]
سلام بر همدلان عزیز که جاری هستی ..... فقط در " اینجا و اکنون " است و بس ..... و جز آن ، هر چه هست ...... در افکاری جا داده شده در " زمان و مکان " است . در ذهن . و انسان رو فرای زمان ومکان می دونم .....
غباری که در وسعت بی انتهای هستی ..... مثل تمام کهکشانها مدیریت می شه .... پس تا مدیری مدبر ...... اینهمه ، را فرماندهی می کند ، هیچ غمی نیست .... ممنون از عزیرانی که با ایمیل . با اس ام اس . .... با کامنت ، جویای حال بودند .....
می خوام بگم که : تحت حمایت فرمانده کل ...... " اکنون و اینجا " حال قطره خوبه .... نگران نباشید ...... و ..... و ..... و .... دوستتون دارم .....
لبخند
[ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 12:13 ] [ قطره ]
می پرسم تو که هستی ؟ می گویی : من فلان ام . دختر یا پسر فلان آقا و خانوم .... رشته ی تخصیلی ام فلان .... مدرکم فلان ... زادگاهم فلان .... میراثم فلان .... ثروتم فلان ....
و من می بینم ، هنوز از تو هیچ نشناختم .... باز می پرسم : تو که هستی ؟ می گویی : من اینم : قد ام فلان . وزن ام فلان . رنگ چشمم فلان . هوشم فلان . صاحب مدال های افتخار فلان . نفر اول در مسابقات فلان . قدرت امضایم ، فلان .
و من می بینم هنوز تو را نشناخته ام . هر چه بیشتر از تو در باره ی " تو " می پرسم .. از تو دورتر می شوم ....
من در حسرت یک کلمه از زبان تو بودم در معرفی خودت ... تا بدانم آشنای جان هستی و تو آن کلمه را نگفتی .... وقتی می پرسیدم : تو که هستی ؟ کاش می گفتی : یک " هیچ " کاش می دانستی که تمام زوایای این " هیچ بودن " برایم آشناست ....
تو با چشم به ظاهر داشته هایت ، خود را شناختی .... و من از روی ناباوری ، با چشم "قطره ی هیچ " ، بار دیگر در تو نگریستم ..... ودر چشمانت خیره شدم و در عمق قلبت نفوذ کردم و تو را شناختم : اکنون گوش کن که تو در نظر قطره کیستی ؟
تویک اسم با نسبتی که به فلان کس می رسد نیستی .... " تو " رشته ی تحصیلی ات نیستی ... تو مدرکت نیستی ... تو ثروتت نیستی .... تو آن مدال های افتخارت نیستی .....
تو آن " هیچ " هستی که بر خود آرایه ی " هویت " بستی ... تو یک " هیچ بی مکان و زمان " هستی .... که در محدوده ی زمان و مکان " رها شده ای .... همچو قطره ... همچو میلیاردها انسان دیگر .....
کاش وقتی ازتو می پرسیدم : تو که هستی ؟ می گفتی : من یک " هیچ " هستم کاش می دانستی که برای قطره .... " صفر محض " وجودت با ارزش تر از آن همه که شمردی ، بوده و هست ..... اینک : " هیچ " شو تا " سجده " ات کنم ... آن وجود خداگونه ات را که تنها در هیچ بودنت ، توان دیدنش را دارم ....
................
[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 14:25 ] [ قطره ]
طاقتم طاق شد از این غربتکده ..... که هر چه مرا بیشتر صدا می زنی .... اندک ریشه های بند شده به خاک ام ، نیز سست تر می شود ....
چه می دانستم ؟ !! چه می دانستم که مرا در این خاکدان دنیا خواهی کاشت ..... تا دانه ی عشق ام ، در غوغای مادر خاک ، ریشه کند ..... غافل از آنکه ، آنچه بعدها خواهی خواست ....... ساقه ام خواهد بود ، نه ریشه ام .....
در خاکدانی که تن ، ریشه کرده ...... ساقه ی جان ، بی تاب توست .... و می دانی چه لطیف و نازک ساقه ایست ، ساقه ی جان .....
نه که ندانم .... می دانم که : نور عشقی در دل و اشتیاقی در باورم نهادی ..... تا از خاک دل کنم و به سویت پر بکشم .....
نه که ندانم .... می دانم که : تو مرا قطره ای در غربت نمی خواهی ..... قطره ای در دریا می خواهی و بس .....
همه عاشقانه هایم نثار تو باد ..... که به هر چه نظر کردم ، تو را دیدم .... واز هر چه گفتم به تو رسیدم ....
نه که ندانم ، می دانم که :
هر چه ، تویی ... و هر که ، تویی .... ریشه ، تویی .... ساقه ، تویی ....
قطره ، تویی دریا ، تویی ....
...........
[ شنبه 28 آبان1390 ] [ 11:33 ] [ قطره ]
در اطراف ما ..... در نزدیک و یا کمی دورتر ها .... همیشه آدمهایی هستند که به ما نیاز دارند ..... به کلام آرام بخش ما .... به دستهای یاریگر ما ..... به نگاه امید بخش ما ..... به پول ما ..... به هر کاری که از ما بر میاید ....
داشته هایت را بشناس..... استعدادهایی که به تو داده شده .... اینها بدون هدف در اختیار مان گذاشته نشده است ..... برای هر ذره از داشته هایت در جسم و جان ، مسئولیت داری ....
فقط یک مثال می زنم : بر این باورم که تعهد نانوشته ی گروه خونی های o (خون دهندگان عمومی )اینه که انتظار می ره ازشون به فکر کسانی باشند که هر قطره ی خونشون می تونه نجات بخش اونها باشه .......
تامل کن ببین بسیاری از آدمها چطوری از اعضا و داشته هاشون استفاده می کنند ..... الان در بیمارستانها و یا خانه ها یا همه جا .... کسانی هستند که واقعا می تونیم کمکشون کنیم .....
بسیاری از آدمها رو دیدم که از " زبان " خود برای غیبت و تهمت و یاوه گویی استفاده می کنند ......نیش می زنند ..... همان زبانی که می تونه بیماری رو آرام ببخشه ..... از چشمها شون برای دیدن مزخرف ترین برنامه های ماهواره استفاده می کنند ....
آهای آدمها ، با شما هستم ..... آیا وقتش نشده که از دستهامون بپرسیم : برای چه ، به من هدیه شده اید ؟؟؟؟ آیا نمی خواهید از چشمها بپرسید : با شما باید چه ها را ببینم ؟
وای بر ما با این همه تندرستی که سالیان سال عمر کنیم و ندانیم با اعضای تن چه کردیم .....
وای بر ما اگر لحظه ای به خود نیاییم که پاهایمان را سرتاسر عمر به کجا کشیده ایم .....
کودک بیمار، در اثر نداشتن پول دارو ، در آغوش مادر می میرد ..... و ثروتمند به سرمایه هایش در جای جای دنیا می بالد .....
بی نهایت ابزار ، در جسم و جان داریم .... که می تونه وسیله ای برای درمان دردی از یک دردمند باشه .... همه رو نمی شه نوشت ... کتابی ست قطور .....
به راستی انسان در زیانکاری ست ..... برای هر داشته ات ، تعهدی داری ...... داشته هایت را ازنو ، بشناس .....
آسمان بار امانت نتوانست کشید .... قرعه فال به نام من دیوانه ردند .... این تعهد نانوشته ، همون امانتی است که بر دوش ماست ......
.................
[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 11:41 ] [ قطره ]
آدمها دنیای عجیبی برای خودشون ساختند ...... از فکر برای " تمام چیزها و کارها " غولی درست کردیم .... که با اضافه کردن تمام غولهایی که دیگران درست کردن ..... هر فکر هیولایی شده .... و از ترسمون حتی نمی خواهیم یک بار ..... و تنها یک بار ، چهره واقعی " یک مورد " رو ..... بدون دخالت فکرهای غول مانند در مورد اونها نگاه کنیم ...... و من دیدم که در درون هر غولی ، یک ذات آشنا نشسته است .... و هیچ ترسناک نیست ..... تنها فرستاده ای از سوی او برای درس دادن به ماست .... سپاس ، هر چه را که می بینم از سوی اوست .... باید چشم دل را روشن نمود و تا عمق آن به آن غولهای الکی ، نفوذ کرد .... وخدایی را که در آنجا نشسته و برتو لبخند می زند را دید .... گوش نخواهم داد به کسانی که به من می گویند چگونه ببینم ... گوش نخواهم داد به آنها که به من بگویند چگونه بنویسم .... تنها با ابزارهای حسی ام به دنبال چراغ دل خواهم رفت .... تنها باید دید و نفوذ کرد به مغز هر چیزی ..... آنجا سرزمین دیگری خواهد بود غیر قابل مقایسه با آن چه برایت تعریف کرده اند ......
یه چیزی یادمون نره ..... همیشه یک کلاغ وجود داره ..... نه چهل تا کلاغ !!!!
و سرزمین یک کلاغ ها ...... سرزمینی که هر لحظه ، خدا در آنجا ، جاری ست ....... و اگر حاضر باشیم ، او را در خواهیم یافت ..... او در انتظار مسافر ین واقعی عشق است ..... آنها که از سطح ها و روزمرگی ها می گذرند ...... و به لایه های عمیق و ناشناخته دریای هستی ...... هر چند به ظاهر ، تاریک و ترسناک ، شیرجه می زنند .....
و زیباترین عاشقانه های قطره...... برای آن یگانه ای است که همه ی این مسافران را ...... در پناه امن خویش می گیرد .... سپاس .....
[ دوشنبه 2 آبان1390 ] [ 10:4 ] [ قطره ]
زندگی زیباست ....
[ سه شنبه 12 مهر1390 ] [ 12:22 ] [ قطره ]
گاهی چقدرررررر طاقت فرساست ...... لحظه ای که " جام زهری " می دهد و می گوید : بنوش .... و تو حتی نمی پرسی ، چرا من ؟؟؟ و دعایی برای تغییر این هدیه ی تلخ ، بر لبانت نمی آوری .... چون ، لذت قربت تسلیم رو چشیده ای .... با هیچ لذتی قابل قیاس نیست .... ولی حسی غریب را باید تجربه کنی .... حسی ناشناخته .... مثل اینکه وادارت کنند از یک پرتگاه خودت رو به دره ای مخوف پرت کنی ... یا بهت بگن که می خوان از پشت هل ات بدن ..... و تو می ترسی از نا شناخته ها .... ترسی فرای توان تحملت ..... در یک لحظه افکار بر تو هجوم میارن .... بیقرارت می کنن ..... آشفته می شی ..... به دو راهی می رسی ..... یک طرف پر از ترس و نگرانی و ابزارهایی برای توسل !!! ..... مثل دعا و تمنا از غیر برای رهایی ..... یک طرف تسلیم ... هر چه باداباد .... غوطه ور شدن در ناشناخته ها....
در یک طرف ابهتی کاذب که ذهن بر انسانها ، درست کرده و فکر می کنند که همه کاره اند !!! تا می پرسی : که هستی ؟ ثروت و مدرک و مقام و داشته ها به رخ ها کشیده می شوند !!! در طرفی دیگر ، با چشم دل می بینی انسانها را که " غبارهای مهلت داده شده ای در زمان و مکان " ، بیش نیستند ، در بی نهایت هستی ....
می گویی آماده ام برای هر چه می خواهد بشود.... اونقدر تحت فشار قرارت می ده که بخوای چنگ به دست آویزی بزنی ...... گاهی طاقت میاری و خرسند هستی ، از این توان تحمل .... گاهی اشکهای عجزت جاری می شن ..... اما دل ات نمی خواد دم بربیاری .... حالا شده قصه لج و لجبازی !!!! آزمونت ، سخت تر می شه .... هر چه بیشتر بتوانی صبر کنی ، ظاهرا ، تاوانش را بیشتر باید بدهی .... تا جاییکه ناله و زاری کنی که طاقتم طاق شد ..... رهایم کن .... و در آزمون می بازی .....
دقیقا ، " تسلیم " رو به این سختی درک کرده ام .... که هر چه بادا بادی که می گویی ، حکم بریدن از هر چه غیر اوست .... از هر چه دست آویز است باید دست بکشی ..... و اینک این منم " جام شوکران " در دستهایم ..... و خواهم نوشید ...... شرم ام میاد از بی نهایت شهدی که برام نوشانده ..... جای هیچ گله ای نیست .... مرحله به مرحله ی آزمون را خواهم رفت .... آیا خواهم توانست ؟ این آزمون خیلی سخته ...... صبرم بده ، ای که از نهایت توان ما باخبری .....
........
[ سه شنبه 5 مهر1390 ] [ 11:13 ] [ قطره ]
............. تا حس سپاس هست ، دیگر چه نیاز به سخن گفتن است ..... سپاس .... هر چه در این لحظه ، تقدیم ام می شود را سپاس ..... و چه بسیارند آن چه تقدیم می شوند .... دیگر چه می توانم بخواهم ؟!!!! دیگر چه می توانم بگویم ؟!!!!
هیچ ..... جز سکوت ..... هیچ .... جز سپاس .... ......
[ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 23:8 ] [ قطره ]
ادامه پست قبل : در جواب به سمان عزیز م ....
تجربه ی قطره از نفس و دل برای دوستانی که خواسته بودند بشنوند .... برگ سبزی ست تحفه درویش :
تمنای نفس موقتی است .... زمان دار است .... زمانی هست و زمانی نیست و نوع خواسته اش عوض می شود .... تمنای دل در هر لحظه با توست ....
تمنای نفس شامل فرد یا مورد خاصی می شه .... تمنای دل ، کلی ست ... الطافش شامل همگان می شود .... یا : تمنای نفس ، همیشه تحت سلطه مالکیت قرار می گیره .... تمنای دل " من " و " تو " نمی شناسه .... برای همه است .....
تمنای نفس برای تغذیه ی عضوی از جسم است .... تمنای دل برای تغذیه ی جان است .....
نفس شاید بتونه تسکین بده .... شاید بتونه تخدیر کنه .... دل درمان می کنه ....شفا می ده ......
تمنای نفس همراه طمع است .... سیری ناپذیر است .... " دل " زیاده خواه و پر طمع نیست .....
تمنای نفس خفت میاره ..... تمنای دل ، تعهد میاره ......
نفس ابتدا می خواد کاری انجام بگیره .... بعد همون کار انجام شده رو ملامت می کنه ..... می ذاره جلوش قضاوت می کنه ..... حساب کتاب می کنه .....تفسیر می کنه ...توجیه می کنه ..... اصرار بر حقانیت می کنه ....دمار از روزگارمون در میاره .... ساعتها درگیرمون می کنه
دل ناگهان کشش پیدا می کنه ..... و تا فکر بیاد قاطی بشه ، باران لطفشو بارونده و ....... رنگین کمان عشق رو جاری کرده ......
تمنای نفس ، درون خودش ترس و بیقراری داره ..... تمنای دل ، آرامش و قرار داره ... شجاعت میاره ....
تمنای نفس دل رو قانع نمی کنه .... تمنای دل همیشه با رضا ، همراهه ....
نفس چیزی می ده تا چیزی بگیره و همیشه بیشتر می خواد .... می بخشه تا شهرت ، تایید ، مقام ، توجه یا ثروت بگیره ..... دل هرگز برای این نمی بخشه که بتونه چیزی بگیره .....
نفس بر خواسته اش اصرار می کنه .... و اگر به خواسته اش نرسد، خشم ببار میاورد .....
دل فقط یک اشاره می کنه ..... و این اشاره ، بی تفاوت است .... تنها یک دعوت است .... اونقدر برات اطمینان داره که به دنبالش می روی .... و اگر نشد ، باز هم آرامش داری ....
تمنای نفس پر از انتظار است .... برای شدن .... تمنای دل ، در مسیر بودن فطری توست .....
تمنای نفس به سوی افراط یا تفریط است .... یا شادی زیادی هست توش یا رنج و درد ..... تمنای دل در جهت رسیدن به تعادل است .....
تمنای نفس در جهت سلطه و زور علیه موجودات است .... تمنای دل در جهت آزادگی و آرامش موجودات است .....
تمنای نفس در بطن خود ادعا و ناسپاسی دارد .... تمنای دل هر لحظه پر از شکر و سپاس است ......
تمنای نفس همیشه در ذاتش نوعی تخریب دارد .... وقتی نفس ، خشم اعمال می کنه .... وقتی نفس ، حسد اعمال می کنه .... وقتی نفس ، غرور و منیت اعمال می کنه ..... وقتی .... وقتی ..... در مسرش تخریب به بار میاره ...... نه خود آدم رو راضی می کنه ، نه دیگران رو ..... تمنای دل بر اساس سازندگی است ..... دل همه رو آرامش می ده .... نوعی آرام و رضا ، بر همه می بارونه ......
تمنای نفس ، سخت است ... مثل شنا کردن برخلاف جریان آب .... تمنای دل هم گام شدن درجهت جریان فطری ست ....
تمنای نفس نیاز به تایید داره .... نفس ، طرفدار طلب است ، گروه بازی در میاورد ...
تمنای دل هرگز تایید نمی خواد .... اگر هزاران نفر مخالف دل باشند .... باز ، دل ، بدون غرض تمایل به خواست خود دارد .....
نفس ، در حسرت گذشته ی از دست رفته و رویای آینده ی دور است .... مثل چراغی که در ارتفاع بالا ست دور را نشان میدهد ولی زیر پا را نه ....
دل چراغی ست که چند قدمی را می بیند شفاف و دقیق .... " اکنون و اینجا " را .....
نفس هر لحظه در کمین ماست تا از " پل صراط آگاهی " ، سقوطمون بده ... دل دستگیره ی مطمئنی ست تا ما رو در جاده ی آگاهی نگه داره .... و ..... و ..... و .....
مایلم از شما دوستان هم بشنوم تجربه های زیبایتان را .... در مورد تمناهای زیبای " دل هایتان " و تمنای نفس تان ......
گاهی اونقدر می ترسم از خودم ..... وقتی می بینم که هر لحظه ....... از تمنای دل می شه به تمنای نفس لغرید ..... ........ آسمان بار امانت نتوانست کشید ..... قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند ..... ....... درگیر یک امانتی شدیم که خودم رو می گم ..... هر لحظه در گیرش هستم ..... می بینم اون دشمنی رو که در درون من نشسته ...... و می خواد به بیراهه بکشه ...... دلم برای خودمون می سوزه ..... این جنگ نابرابره .... نفس خیلی قوی ست .... .......
[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 23:59 ] [ قطره ]
بزرگترین گناه ...... اینه که تمناهای ساده ی " دل " رو نشنوی ....
" دل " همیشه می دونه چی باید بخواد ..... به " دل " ات شک نکن .....
و مهم ترین درس این که : تفاوت تمنای " نفس و دل " رو یاد بگیریم .....
.......
[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 13:19 ] [ قطره ]
باورهایت را در قلبت پنهان دار...... آنقدر همرنگ جماعت شده اند که .... باورشان شده ، گل ها را باید بکنند ، نه خارها را ...
با نگاهت در چشم ها خیره نشو ..... چشمها هرگز دروغ گفتن را نیاموخته اند .... و باورهای پنهانت را رسوا خواهند کرد .....
تا می توانی باید سر به زیر باشی ..... قطره از رسوایی باورهای پنهان ، می هراسد .... باورهایی که جماعت همرنگ شده از آن ها ،خواهند ترسید .....
در عصری زیستن سهمم شد که ..... که همه ، چشمها را بسته اند و جرئت باز کردن ندارند ..... چون باور دارند که .... که کسی که راهشان می برد چشمهایش باز است .....
باورهایت را پنهان کن .... نکند کسی بداند که تو آهسته و پنهان ..... چشمهایت را باز کرده ای و می بینی ...... و می بینی .... و می بینی .... و می بینی جماعتی را که با شکلهای همرنگ شده ..... خاموش و بی سرو صدا ...... چشمها را بسته .... و به دنبال نابینایی راهی شده اند ....
دلم برای هم " عصری های " خودم ، می سوزد .... یا باید همرنگ جماعت شوند و چشمها را ببندند ..... یا نباید ، " باشند " .... به رنگ خود بودن ، جرم است در این عصر .... قدم در جای پای کسی گذاشتن ...... تلقین شان شده .....
چاره این است : باورهایت را پنهان کن ..... و آهسته چشمها را بگشا ..... حتی اگر نیمه باز هم باشند ..... از همرنگ شدن با جماعت ...... نجات خواهی یافت ..... ببین که نیازی نیست قدم در جای پای دیگری بگذاری .... از خودت ، قدمگاه ، برجای بگذار .... و با چشمان باز ..... .......
[ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 23:41 ] [ قطره ]
صبر زیاد می خواد تا .... گلی باشی در " خارزار " .... یا " خاری " باشی در " گلزار " .... هر دو طعم غربت دارند .... مثل پرنده ای که در قفس بخونه .... یا ماهی که در تنگ آب باشه .....
[ دوشنبه 27 تیر1390 ] [ 22:23 ] [ قطره ]
سرتا پا نگاه خواهم شد .... تا نظاره گر لحظه ها باشم ....
و ببینم این مرکب منو تا کجا خواهد برد ؟؟؟!!! آیا این مرکب ، خستگی نمی شناسه ؟؟؟!!! تا وایسته و سوار خسته اش ، قدری آرووم بگیره ؟؟؟!!!
ببینم کی صبر این سنگ صبور تموم می شه ؟؟؟!!! ببینم کی دل ، دست از رازداری می کشه ؟؟؟!!! ببینم کی دست یاری به سوی نا کجاباد دراز می کنه ؟؟؟!!!
ببینم کی سوززززززز رو با ناله سودا می کنه ؟؟؟!!! دل ، نالیدن رو دوست نداره .... پس می دونم حالا حالا ، خواهد سووووووخت ....
زنجیرهای نامرئی رو می بینی به دست و بالمون بستن ؟؟؟!! نگو ها ، نیست ... نمی بینم .... عمیق شو ... از هر " نه " برامون یک زنجیر ساختند .... از هر ایست، دورمون یک دیوار کشیدند .....
ما رو در اتاقکهایی به نام " اختیار " ، حبس مون کردند .... مثل مهره ی شطرنجی که همه نوع می تونه بازی کنه ، ولی .... ولی طوری محاصره اش کردند که .... هر جور جلو ببری مات خواهی شد ....
یک بعد ، یک فضای دیگه می خوام .... می خوام این مهره ی همه کاره و بی اختیار رو ..... از محوطه ی" کیش و مات " ، پرواز بدم ... تنها راه نجات همینه ... می دونم ... می دونستم همیشه یک بعد ، کم میارم ..... بعد عروج .... پرواز می خوااااااااااااااااااام ..... نمی تونم در این سطح ، آزاد باشم ... می خوام حجم بدم به حیاتم .... می خوام پرنده ی دل رو پرواز بدم .... پرواز می خوااااااااااااااااام .....
...........
[ جمعه 17 تیر1390 ] [ 17:14 ] [ قطره ]
عصاره ی جانها را خواهم نوشید .... بی نظیرترین و منحصر به فرد ترین داشته ی موجودات .... به کمتر از آن راضی نمی شوم .... خالص .... بی ریا ..... بی کم و کاست .... بی هیچ آرایه ای ... بی هیچ پیرایه ای ..... و خودم ، عصاره خواهم شد .... بی هیچ تفاله ای ..... بکر .... عریان .... بی هیچ پرده و ابهام ....... از خدای عشق و خلوص یاری می طلبم ..... برای یک بار هم که شده .... از خودت بپرس : واقعا اون ته ته دلت چی می خواد ؟؟؟؟؟ و یک غربال بگیر دستت و خاکها ی آداب و عادات رو غربال کن ..... تا الماس درخشان تمناهای فطریت ....... در غربال جانت ، چشمان جهان را خیره کند ..... ..........
[ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ 1:51 ] [ قطره ]
حس می کنم باز هم ، دارم پوست می ندازم ...... سخنی برای گفتن ندارم ...... تنها ، زخمه بر تار خواهم زد ...... تا هر گاه که حرفی برای گفتن بیاید ..... سکوت .... ...........
[ چهارشنبه 11 خرداد1390 ] [ 23:34 ] [ قطره ]
تجربه ی نیایش زیر آب تقدیم شما عزیزان :
و باز جاری آب و نیایشی دیگه ... می رم زیر آب تا به دیدار خودم برسم ... چشمامو می بندم و جاری می شه آب بر تن و جانم .... نوازشی لطیف و غیر قابل وصف ...
می رم در درون قطرات آب ... با پیوندهای اکسیژن و هیدروژن انس می گیرم .... وکف دستهامو باز می کنم تا آب رو خوب حس کنم .... و می خوام آب رو ببوسم ... اما فهمیدم که آب بوسه نمی ده به کسی .... امتحان کن تا ببینی .....
و باز جاری می شه بر من ..... هم آب و هم سعادت سپاس از وجود آب ..... سپاس از این که آب برام هدیه شده ... کسانی هستند که الان آب کافی ندارند ... تامل کن .... کسانی هستند که الان ، قادر نیستند تا خودشون رو شستشو بدن .... کسانی هستند که بیمارند و زمینگیر ... سرم رو خم می کنم ، به نشانه ی سپاس ازخدای آب ... و با چشمای بسته می مونم در این خلوتگاه ... تا اوج بگیرم به ورای دنیای خاک ....
لطفا این تجربه رو امتحان کن .... و تا عمر داری طعم نیایش زیر آب از یادت نخواهد رفت .... تصور کن که از بالا داری خودتو می بینی که در خانه ی خود و زیر آب هستی ... و برو بالاتر ... حالا شهر خودت رو ببین ... و بالا و بالاتر.. و کشور و قاره محل سکونتت رو .... ببین و اوج بگیر .... برو بالاتر و کهکشان راه شیری به خودت نگاه کن ... و باز بالاتر و بالاتر ... از سحابیها ببین ... ببین که کهکشان راه شیری غبار شد ...غبار .... و تو که هستی حالا ؟!!! خودتو ببین و دنیایی که واسه خودت ساختی ... ابهتی که " نفس " بهت داده .... غروری که خودمون هم نمی دونیم آدمها چرا دارن !!! برو از اونجا به مشکلاتی که فکر می کنی داری نگاه کن ... از اون بالا به خودت و به همه بخند .... به مشکلاتت بخند ... به دل خوش کنک های زندگیت بخند .... حالا وقتی دیدی که حتی یک غبار هم نیستی ، آروم آروم برگرد به خونه ات در دنیای خاکی ... و زیر جاری آب .... بذار آب تمام رنج هاتو بشوره و ببره .... رها شو از همه ی اضافات جانت ..... اکنون در " لحظه " هستی ... اکنون ... اینجا... و یک غبار ... یک هیچ ... آب تمام منیت و ابهت نفس تو رو برده ... و از تو فقط " انسان روز ازل " می مونه .... ببین آیا باز همون کسی هستی که به مدرکت ، ثروتت، خانواده ات ، مقامت یا هر چیز دیگری بنازی ؟؟؟ یا می تونی مثل حالا دست خالی ول کنی همه ی داشته هاتو بری سوی او ؟؟؟؟ می بینی چقدر آرامش داره هیچ بودن و هیچ چی نداشتن .... تنها با اینگونه دیدن خودت !!! غبار شو تا خدا شوی .... غبار شو تا سجده ات کنم .... هیچ شو.... تا به " کل " برسی .... و در پایان هرنیایش زیر آب .. سرم رو به نشانه ی سپاس از خدای آب خم می کنم .... که در هر بار قطره رو به عظمت " هیچ بودن " می رسونه ...... هر بار زیر آب بودن برام، نیایش شده .... دلم می خواد در یکی از همین نیایشهای زیر آب ، جاودانه بشم ... سپااااااس ... سپاااااس .... و سپااااااس ....
[ یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ] [ 0:11 ] [ قطره ]
اونقدر در شلوغی تکنولوژی گم شدیم که ..... یادمون رفته آرامش درساده زیستنه .....
اونقدر از " خود" مون فاصله گرفتیم که .... یادمون رفته ُ نزدیکترین فرد بهمون ، " خود " مونیم ...
اونقدر حرف برای گفتن ، آماده کردیم که ... یادمون رفته ، سکوت ، کاملترین حرفها رو می زنه ....
اونقدر دانش جمع کردیم که .... یادمون رفته اینطوری ، جایی برای " بینش نداریم ....
اونقدر با سرعت می ریم و میاییم که ..... یادمون می ره از خودمون بپرسیم ، این همه رفتن و اومدن لازمه یا نه ؟
اونقدر غرق نگاه به زیر پامون هستیم که .... یادمون می ره پهناور کهکشونها ، بالای سرمون در جریانن .....
اونقدر بلیط برای سرگرمی خودمون تهیه کردیم که .... یادمون رفته این بلیطها همه شون ، مال شهر بازی " دنیا " ست ...
اونقدر غرق تدارک برای سفر شدیم که ..... یادمون رفته ، هر لحظه ممکنه از " قطار اشراق " جا بمونیم .....
اونقدر زندگی رو دیکته کردند و ما نوشتیم که .... یادمون رفته می تونیم زندگی رو انشا بنویسیم ...... بکر.... ناب ... وحشی و سرکش .... منحصر به فرد ......
دلم می خواد ساده باشم .... ساده و خالص .... مثل آب زلال .... نه در تنگ بلور ... بلکه ، جاری بر هر آنچه پیش روست .... نمی خوام آب مونده در یک جا باشم ..... نمی خوام سیل ویرانگر باشم .... می خوام آب جاری باشم ..... و برم تا اقیانوس ..... ساده و بی ریا .... همچون یک قطره ..... لحظاتی هست که حتی به اقیانوس رسیدن هم برام مهم نیست ... هیچ رسیدنی رو آرزو نمی کنم .... همینکه هر چی هست رو حس کنم ، برام کافیه ....... .......
[ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ] [ 22:19 ] [ قطره ]
بهار اونقدر زیبا و غنی ، حرف می زنه که .... دلم نمیاد ، کلمه ای حرف بزنم ..... نه با زبانم .... نه با افکارم .... می رم تا بهار رو بنوشم..... هرگز هیچ سخنی به کمال سخن جاری بهار نخواهد رسید .... به ضیافتی دعوت شده ام که .... مهمونهای عزیزی داره ..... حتی یه لحظه اش رو نمی خوام از دست بدم ..... سکوووووووووووت ....... ......
[ چهارشنبه 17 فروردین1390 ] [ 19:54 ] [ قطره ]
برای شما عزیزان ..... در آستانه ی سال جدید .... یکی از تجربیاتم رو ، تقدیم می کنم ..... اگه رعایت کنید .... از بسیاری از زنجیرهای جان ، رها خواهید شد ....
" باور " هاتون رو بذارید زمین ..... روی هر کدومشون " تامل " کنید .... از کجا به شما رسیده اند ؟ اثراتش در زندگی شما چیه ؟ و اگه بعد از این عمیق شدن بر آنها ، به دلتون نشست .... دوباره " بردارید .....
یادتون باشه .... وقتی این کار رو می کنید .... از فرو ریختن ستونهای اصلی .... که سالیان سال ، بر ذهن شما حاکم بودند .... شوکه نشید ....
یادتون باشه .... اگه به لحظه ای رسیدید .... که دیدید در بین چندین هزار نفر .... رای متفاوتی دارید .... خودتونو نبازید .....
با دیدن سیاهی لشگر معتقدان به برخی باورها .... خودباخته ی باوری نشید .... به " دل " تون اعتماد کنید ....
لازم نیست یک مقام معتبر به شما بگه .... این باور درسته یا نه .... جامع ترین و توانمند ترین معلم .... " دل " هر انسان ، است .... به " دل " ات ، اعتماد کن ....
زیر و رو کن باورهاتو در سال جدید ..... بنداز همه رو .... و اون چه هماهنگ با " فطرت " توست رو بردار .... تمام .....
در سال جدید برای همه ی شما عزیزان .... رهایی از باورهای غلط به ارث رسیده ..... آرامش حضور در هستی جاری .... رضا اااااااااااا ...... و تسلیم .... آرزو می کنم .....
سال نو مبارک ...
.....................
[ شنبه 28 اسفند1389 ] [ 2:46 ] [ قطره ]
اسفند برام زیباترین ماه خداست ..... و پرکارترین ماه .... با خستگیهای شیرین و دلنشین ..... حتی برای خانه تکانی در این ماه هم وقت ندارم ..... ترجیح می دم تماما در کوچه های عشق باشم .... " کوچه های عشق " کوچه هایی با مردان دست خالی و شرمنده ی خانواده ی خود .... با زنان بارداری در انتظار تولد کودکی که رخت برای پوشیدن ندارد .... با دختران نشان شده ای در انتظار تهیه جهزیه ..... و با بچه هایی در انتظار عید .... و پیرانی در انتظار دعای سال تحویل به امید احسن الحال : " حول حالنا الی احسن الحال " و فقر چه ها که از آنها ندزدیده !!!! تمامی سالهای عمرشان را به اجابت " حول حالنا الا احسن الحال " سر کردند ..... در این ماه " اون مطلق " ..... دستشو به سوی کوچه های عشق نشونه می ره .... و به قطره می گه : برووووووو ..... و اونو سراپا " دل " می کنه ..... و قطره عاشقانه می ره به ضیافت کوچه های عشق .... باید رفت ... وقت تنگه و چشمان در انتظار یاری ، زیاد ..... می شنوم که : صدایم می کند آن کودک در انتظار .... و امشب عهدم رو با خالق ، تازه می کنم ..... که : هر چه ببخشی مرا .... خواهم بخشید به کوچه های عشق .... همه را .... همه را ..... همه را .... مگر نه اینه که : قطره دست خالی اومده اینجا و دست خالی خواهد رفت ..... پس درک کرده ام که : فقط دستانی برای انجام خواست توام .... تمام .... چیزی از آن قطره نیست که برای فردا نگهدارد .... داشته ها را باید در قلبها ، اندوخت ..... در قلبهای در انتظار یاری ... نه در حسابهای بانکی ...... برای عاقل شاید " فردا " یی باشد که پس انداز بطلبد ... برای " عاشق " فردا ، یک دروغ است .... هر چه هست " اکنون " است .... " اکنونی " که در آن ، کودک فقر ، گرسنه است و باید او را غذا داد .... باید شادی به او بخشید ... قطره ، یک " عاشق " است . عاشقی بی رویای فردا ..... .............. .
[ سه شنبه 17 اسفند1389 ] [ 1:16 ] [ قطره ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||