تبليغاتX
عاشقانه های قطره


عاشقانه های قطره

ضیافت عشق دریا

 

 

سه شب جان  در صیام بود و من

به افطار رفتم پیش او

 

ضیافت عشق بود و او بود و سکوت

نگاه در افق بی انتهای عظمت آن سلطان

 

مرا که در حضور او گنگ بودم

از خود بیخودم ساخت

 

چشم دل در حیرت بود

اما هشیار همچو چشمی که

 هر چه را ، بیند

 

 گوش دل به انتظار ندای او

شنوای هر ذره ی پچ پچی در خلقت

 

گفت جامی آوردند

جامی از طلای عشق

 

درونش هستی بود

رنگین کمان کائنات

 

آن طلای گرد آفتاب طلوع

ارغوان زیباو خونی غروب

 

آبی بی انتهای آسمانها

با الوان بالداران سیار  آن

با مقر ماه و ستاره و سیاره ها

وای آن کهکشانها

سرگیجه گرفتم باز

 

جنگل لبریز از آفریده ها

از تخم موریانه  بگیر تا نوزاد فیلها

 

رنگارنگ ساکنین اقیانوسها

باید رفت و دید چه ها و چه ها

 

از دنیای شگفت آدمها

آن نیمه ی جانش از فرشته و

آن در کمین ،  نیم دیگر شیطانی اش

 

از غربت زیبای عاشق که  تنها زیست

در جمع باطل اغیار و نامحرمان

 

همه را در جامی تقدیم کرد مرا

یکجا. در دم. بی کم و کاست

 

و هماندم نوشاند مرا

معجون می هستی را

 

خواستم بپرسم :

همه خوبی و بدی با هم بنوشم ؟

تبسم کرد و گفت :

همه را با هم بنوش و هیچ مپرس

 

نوشیدم و نوشیدم همه را در دم

سیاهی را با سپیدی

 

هر چه از نفس می آمد را

با هر چه از عشق آمد

 

از ذره تا بیکران را

 

راز جان آنچه تقدیر بود شغالی شود

با راز جان آنچه غزالی خواهد بود

 

جوهر تمام ضدیتها را

خلوص همه ی کائنات را

 

هم شهد زنبور را

 که از او آموخت عسل دهد

 

هم زهر عقرب را

که باید در جانی ریزد

 

هم سکون زیر دنیای خاک را

هم دور محوری گشتن  ساکنان فضا را

 

نوشیدم و نوشیدم هر چه در جامم بود

و او در انتظار آن حال مستی من

 

دست بر قلبم نهادم

داغ وجد در آن می طپید

 

و من بیکران شدم

بی انتها

ابدی

تسلیم

راضی

غنی

مالک کل هستی

و بی نیاز از آن

 

و فروکش خواهشها

و اوج سپاسها

 

غرق در عالم حقیقت

قطره ای وصل به دریای دوست

قطره نه ، دریا نه

هر چه هست ، اینک اوست

 

از هر چه دل به آن خوش داشتم

دست کشیدم با عشق

 

که تمنای می ام بود باز از دست دوست

شهد و عسل هر چه از او رسد نیکوست

 

 و دگر بار او مرا به خود آورد

چشم در خالی جام می

 

این چه بود باز نوشاند مرا

آرزوها گم شد ! کجا رفت حسرتها ؟

 

دستهایم شده بالهای پرواز

پا کجا رفت ای یار

سر کجا هست ای یار

همه دل شدم من اینک

 

سجاده ی دشتها آماده ی نمازم

قبله گاه ، دور تا دور بیکرانها

 

 

گفتم مرا زبانی آموز

تا حال خوشم گویم با آن

گفت : حرمت لحظه بدار و

هیچ مگوی

 

حرمت آنچه

 در لحظه ، جاریست

رفتم ازبالای بیکران کهکشانها

رنج خود را نظاره کردم

و در همان دم رنج من گم شد

 

و باز نگاهی کردم

 در خالی جام

و لبریز جان

 

رنجهایم رفته بودند و

جای خود به عشق داده بودند

 

 با خود زمزمه کردم :

مرا وقت تنگ است

حرمت لحظه را خواهم داشت

بی غم . بی شادمانی

بی آرزوی پرواز و رهایی

 

در گوشم زمزمه کرد

مگر تو کیستی ؟

و من به خود آمدم

گفتم : دیگر .هیچ.

هر لحظه میهمان تو خواهم بود

با رنج و وجدش

هر چه پیش آید خوش آید

 

و در گوش کائنات گفتم : 

رنجهایم را دوست دارم

که مرا تا سراپرده دوست بردند

که مرا میهمان کردند به سفره خانه ی عشق

 

لحظه ها را حرمت خواهم داشت

 

از آنچه دیدگان دلم را میهمان کرد

از آنچه مرا چشاند

از آنچه مرا بخشید

چگونه ببخشم مشتاقان را

که کلام را توان این بیان نیست

 

افسوس . او گفت :

در دیار عشق شاهدی باش بی غش

و دیگر هیچ مگوی.......  

ای عاشقان بدانید :

او تنها دل نمی برد

او دل و زبان را یکجا می برد....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:30 توسط قطره| |

 

 

 

 

 

من تو رو دیدم که  بهونه وجدم شدی امروز 

وقتی از بالا نگاه کردم به باغچه ی حیاط

تو رو دیدم که در جلوه بوته های داوودی

گل دادی......

 

وای چه بی تابم کردی !!!

این ریتم موزون قلبم رو که یهو زیاد می شه

خوب می شناسم....

 

همون حس قشنگی بود که

وقتی اون دونه های خوشگل لاله عباسی رو که

 چند ماه پیش به یاد عشق کاشتم

گل دادن ......

 

وای عشق .....

تو شاهدی که چند تا دونه رو کاشتم و

هر روز بهشون سر زدم

باهاشون حرف زدم

بهشون آب دادم

همه ی حرف دلم رو تو گوششون خوندم

حتی اونایی که برا نگفتن بودن

 

وای عشق .....

اونها رو دور درختای بید مجنون  کاشتم و

هر شب دورشون طواف کردم

گاهی با خنده هام

گاهی با گریه هام

اونها رو نوازش کردم

و هر دونه ای که واسه رویش،ترک خورد

آشنای دلم بود

محرم رازم بود

عالمی داشتم با اونا

 

باورت می شه وقتی شبها

برا راز و نیاز با اونها دیر می کردم

از دور صدام می زدن ؟؟ !!!

 

وای عشق ....

تو منو یه زبان دیگه آموختی .....

گویش دل

فریاد مهر

می دونی قوی ترین صدا

صدای عشقه ؟؟؟

 

پس خوب گوش بده بهش

وقتی تو دل خاک

از یه دونه لاله عباسی بلند می شه ...

وقتی دستهای سخاوت عشق

از یه دونه ی تک

صدها دونه بهت می بخشه

 

وقتی می بینی از یه دونه

بوته های چند رنگ زاده شدن

وقتی می بینی در سکوت اند

ولی تو رو می فهمن

بهشون گوش بده......

 

امروز گلهای داوودی

بهونه وجد و مستی ام بودن

و من تو خیال خودم

رفتم به محراب درون گل

و چند رکعت نماز عشق خوندم

آیا و قت نماز بود؟

آیا قبله گاه همان بود ؟

وای قطره ی مست دیوانه

باز نماز باطل خواندی !!!

به کسی نگوئید مهر من امشب

یک دانه لاله عباسی خواهد بود !!!

دانه ای که مادر بوته های بسیار و

 صدها دانه ی دیگه خواهد بود

دانه ای که از اونها

همیشه مشتی تو جیبم  دارم و

به همه می بخشم

شاید تا حالا به گوش ملائک هم رسیده که

قطره با لاله ها سر و سری دارد !!!

به کسی نگوئید که بید های مجنون

سجده گاه عشق قطره شده اند !!!

وای عشق ......

و مرا صدا می زند باز

شاید دانه ای در انتظار رویش .....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:47 توسط قطره| |

 

 

 

 

دلم در پی  لبریزترین جام های آسمانی

 

تنم مسرور ازرویای بوسه های جاودانی

 

 

 مگو ای جانان که باز به گله و نیاز آمده ای

 

بشنو از من که سنگ صبورم اینجا نیست

 

 

 مرا حسرت  دیار یاراست ، اینجا نیست

 

مرا عطش آب حیات است ، اینجا نیست

 

 

مرا در شان خودم ، هیچ شهرت و شانی نیست

 

مرا نام و نشانی ز بی نشانیست ، اینجا نیست

 

 

به هر چه راضی کند خلق را ، رضایتم نیست

 

مرا رضا به برتر از آن است، اینجا نیست

 

 

مرا نان و آب و ثروت و غنا ، کافی نیست

 

آنچه  آرامم کند ، رها کند ،  اینجا نیست

 

 

در دور و برم خیل عظیمی در جامه اغیار

 

من در پی یک محرم اسرارم ، اینجا نیست

 

 

سوخت  پروانه دل ، در آتش غربت

 

آنکه از خاکستر جان خبر بگیرد اینجا نیست

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:30 توسط قطره| |

 

 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

 

---------------------------

 

دیشب سری زدم به عرش از فرط غم

 

چه دلتنگ شنیده شدن بودم من

 

رفتم اما با تردید پشت درهای احسان او

 

نا امید از هر دری

 

مثل کسی که این آخرین در رو هم با نامیدی بزنه

 

آخه از هیچ دری جواب نگرفته

 

و چه هنگام ؟ ماه عبادت . ماه صیام .

 

ماهی که رفت و آمد تو اون

 

از زمین تا عرش زیاده

 

می ترسیدم بگه : برو بعد بیا

 

یا بگه برو خودم صدات می زنم

 

می ترسیدم بگه :

 

فلانی ها الان نماز شبهای طولانی شون تموم

شده

 

وقت دیدار دارن با من .تو برو و بعد بیا

 

یا که بگه :

 

فلان کس ها روزه شون قبول تره . اول اونها

 

ولی اون وقتی منو دید چشماش از شادی برق زد

 

اون از دیدن من ذوق کرد

 

منی که باز دست خالی رفته بودم

 

و دلی پر ازگله و غم می بردم با خودم

 

گفتم مطلق منو ببین امشب باز آشفته اومدم

پیشت

 

سرتا پا نیاز

 

و اون ناگفته ها رو می دونست

 

خودشو کرد هم قد من

 

هم اندازه من

 

و من سرم رو گذاشتم رو شونه هاش

 

و گریستم ... و گریستم چون ابر بهار

 

گفتم : خسته از همه آمده ام ای یار

 

نیاز به تکیه گاه ، امشب منو به سوی تو کشونده

 

گفتم :وقتی فقط "من " ام آنقدر غرقم و در غفلت

 

که غمم نیست

 

وقتی فقط "تو " ام ، تنها عشقم و بی نیازی

 

اما از مسیر "من " به "تو "

 

یعنی مسیر پلی به سوی تو

 

وای ،  من پر از نیاز به تکیه گاهم

 

نیازها مرا وادار به خم شدن می کنند

 

می گفتم با صدای بلند و اشک می ریختم

 

 

و او می فهمید چه می گویم

 

آرام نگاهم می کرد و مرا گوش می داد

 

سرم رو گذاشتم رو سینه اش

 

و اون موهامو نوازش کرد

 

تنها کلمه ای که زمزمه می کرد :

 

آرام باش .....آرام

 

و من آرومتر شدم..آ رومتر

 

ولی اشک تو چشمهام همچنان جاری بود

 

خدا اشکها موپاک می کرد

 

و منو تسکین میداد

 

و من دستای مهربونش رو می بوسیدم

 

گفتم می دونی ، من امشب وصیت نامه نوشتم

 

گفت : می دانم

 

گفتم می دونی چرا ؟

 

گفت : همه را می دانم

 

آرام باش . آرام.....

 

و من سر به روی سینه مهربونش فشردم باز

 

یک تکیه گاه مطمئن، محکم و بی منت و در

دسترس

 

برگشتم و درست روی قلبش رو بوسیدم

 

و خدا گریست ....

 

و خدا با این بوسه بر قلبش گریست

 

و من اشکهاشو پاک کردم

 

اشکهای غم خدارو

 

که برای غم من می ریخت

 

و سر از سینه اش بر نداشتم

 

و همانجا خوابم برد

 

با رویای نوازشهای خدا

 

و پر از یاد او............

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 18:52 توسط قطره| |

 

خدایا ای سامان ده

 

امشب ازت می خوام منو گوش کنی

 

تو شنوا باشی مرا و جهانی نشنود ، غمم نیست

 

تو مرا ببینی و جهانی گر نبیند مرا باکم نیست

 

تومرا در بر گیر ، تو مرا در آغوشت پناه ده

 

جهانی گر ندهد ، بیمی نیست

 

وعده ام بود به نماز عشق آیم امشب

 

آمدم قطره ات راببین، بر سجاده علفهایت نیت کرده باز

 

نمازم را وارونه خواهم خواند مثل آن قبلی ها

 

به زاهد ننما این نماز وارونه را

 

که نخندد بر این دیوانه

 

بر این سرکش ، بر این عاصی بر تکرارها

 

باز این توالی بهم خورد در نماز این دیوانه

 

سجده ام قبل از قیام

 

درگهت هر گاه به رویم باز شد

 

ذره ذره جانم ، سجده ات را خواستند از قطره

 

مگر در سجده ، چشم بر علفها می سایند

 

مگر در نماز بوسه بر خاک زنند

 

چه کنم چشمها یم آن می خواهند

 

چه کنم لبهایم این می خواهند

 

چه کنم که باز چشم سومم

 

 به روی هستی گشوده شد

 

وای مگر می توانم علفها را به توان صد لمس نکنم

 

دستهایم را به خاطر این توان وسیع نوازش می ستایم

 

وای برقطره ، اگرتو برانی از خود

 

چه خواهد کرد ؟

 

مرا بشنو ای کامل

 

سخنم این است ای مطلق

 

مرا تکرار آن چه به نام نماز می خوانند

 

 کفاف نمی دهد

 

آنچه مهر کنم نمازم را تربت نیست تنها

 

روزی خوشه ای گندم

 

روزی گل مریم

 

روزی برگ اقاقیا

 

روزی یک سنگریزه

 

روزی جاری آب

 

روزی باد

 

روزی دانه گل صبا

 

روزی هسته هلو جنگلی

 

که شبیه مغز آدمهاست

 

همه را فرصت نیست بازگویم ، می دانی تو

 

نیایشم نه در مسجد نامی که می دانم آنجا نیستی

 

نیایشم در کوه ، صحرا، در میان بوته زارهای خار

 

در نمازم سکون نیست

 

وجد و رقصی است بی انتها

 

آری میرقصم من به ترنم قطره های باران

 

به سگاه باد ، به فریاد طوفان

 

به خروش آبشار

 

به نغمه باد در گوش برگهای درختان تبریزی

 

به تجسم صدای صحبت مورچگان

 

آنگاه که به هم می رسند و لحظه ای می ایستند

 

و......

می دانم زاهد خواهد گفت

 

 باطل است  نمازت ای سرکش

 

باکی نیست چون می دانم این نماز نیست

 

این نیاز است

 

نمایش نیاز، به

 

افتادن بر خاک در برابر عظمتی دیوانه کننده

 

آری نامش را نمایش نهادم نه نیایش

 

که شاید زاهد بر آن هم خرده گیرد

 

و آنچه نصیبم میشود بعد این نمایش

 

پیاله ی می است که جانان به دستم میدهد

 

فرض کن ای زاهد که قطره بی نماز است

 

از قطره آنچه برآید مستی ست

 

نه نماز

 

نه آنچه سالهاست تو داری و به آن می نازی

 

دستهایم را ببین ، خالی ست

 

آنچه تو برای خدا می بری من ندارم ، می دانم

 

اما خودش ، در گوشم گفته

 

 هرگز قطره را پشت در نخواهم گذاشت

 

و من باور دارم او را.....

 

باور دارم .........

 

چون هرگز مرا تنها نگذاشته........

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:25 توسط قطره| |

 

 


برای نماز ،اینبار


به آشیانه مورها سری خواهم زد


با مشتی گندم به بهانه تحفه ای بر آنها


اول از هر چیز


دیدار ملکه


آن مهربان بانو


مادر تمام ساکنین آن قصر


اذن گردش در قصر خواهم خواست از او


وسری خواهم زدبه تخمهای مروارید گونه اش


و همراه خواهم زد با آنها تا لاروهایی زیبا شوند


و سه بار پوست بیندازند


و با ملکه خواهم ماند


تا لاروها تبدیل به شفیره شون


و زمانی که اولین نوزادان مورچه از پیله بیرون بیایند


در کاخ عشق آنها ، نماز مستان خواهم خواند


و در قصر مورچه ها پایکوبی خواهم کرد


و از اینهمه عظمت در درون یک شفیره ، حیرت خواهم کرد


و دستهای ملکه را بوسه خواهم زد


و برای او و فرزندانش اسپند دود خواهم کرد


و در خدمت ملکه خواهم ماند


تا نوزادان را تر و خشک کند


و با او خواهم ماند


تا فرزندانش رشد کنند


و به خواهران کارگر تبدیل شوند


و برخی را به دستور ملکه بیشتر غذا خواهم داد


تا تبدیل به ملکه های آینده شوند


و شاهد خواهم بود که


تخمهای بارور نشده ملکه به مورچه های نر تبدیل شدند


و از این تکامل حساب شده حیرت خواهم کرد


و وقتی کارگران مشغول مراقبت از ملکه شدند


من به دیگر جاهای قصر سر خواهم زد


به تمام دالانهای زیرزمینی و شگفت آور آنها


و تمام جای جای قصر را خواهم گشت


و جارو خواهم کرد آن را


و در هر گوشه کنار آن ، نماز عشق خواهم خواند


و از حیرت ماتم خواهد برد


و روی بر آنهمه عظمت خواهم سایید


و دعا خواهم کرد که مورچه خوار آن قصر را با آنهمه عظمت

، ویران نکند


و از ملکه رخصت خواهم خواست


تا حکایت آن همه معجزه در قصر مقدس او را به گوش همگان

برسانم


و دیگر برایم فرقی نخواهد داشت


حقوق یک مورچه با یک انسان


و خدا را در جلوه مورچه ، تعظیم خواهم کرد


و بوسه بر پاهای مورچه زدن مرا


عین بوسه برپاهای فرزندم ،لذتبخش خواهد بود

 

و مادر زمین را سجده خواهم کرد

 

که این معجزه ها را در آغوش خود گرفته است......


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:12 توسط قطره| |

 

 

 

 

و قطار همچنان می رود به پیش

و آن دورها ، صدای سوت قطاربه گوش می رسد

یادمه اون روز

اولین ایستگاهی که منو سوار اون قطار کردند

و کوله باری از خیر به دستم دادند

و گفتند که در هر ایستگاه

ممکن است پیاده ام کنند

و گفتند در هر ایستگاهی آنچه به امانت مرا داده اند

ممکن است از من پس بگیرند

و با آنچه با من بود سفری آغاز کردم

از تولد تا...

و می روم همچنان به پیش

گاهی در یک ایستگاه

هدیه ای به من می بخشند

گاهی در یک ایستگاه

امانتی را که قبلا داده بودند، از من می گیرند

و من می دانم که حق اعتراض ندارم

گاهی کاری در یک ایستگاه به من محول می شود

و در ایستگاه دیگر از من تحویل می گیرند

و من سعی می کنم از عهده اش بر آیم

گاهی در ایستگاهی ، راهنمایی برایم می فرستند

 و من با اشتیاق از کلامش پر می شوم

گاهی گشتی در داخل قطار می زنم

و مسافران دیگر را می بینم

و آنچه به آنها هدیه شده

و حسرت آنهارا می خورم

و گمان می کنم اگر آنها را به من داده بودند

آرامش بیشتری داشتم

و مسافرتم بی رنج تر بود

گاهی در ایستگاه بعدی ، همانها را درخواست می کنم

گاهی آنها را به من می بخشند

و اندکی بعد می بینم که

  چیزی نبود که به دردم بخورد

و آنها را در گوشه ای رها می کنم

و من در این مدت سفرشاهد بودم که

کسانی چیزهایی می خواستند که به آنها داده نمی شد

و آنها را از مسافران دیگر می ربودند

و من یاد گرفته ام

که در هر ایستگاهی هر اتفاقی می تواند بیفتد

و من حق اعتراض ندارم

و یاد گرفته ام که از هدایای داده شده بهره ببرم

ولی می دانم که مالک آنها نیستم

یاد گرفته ام که به مسافران دیگر از آنچه به من هدیه شده ببخشم

یاد گرفته ام مراقب دزدان باشم

تا آنچه به امانت دارم را به زور از من نگیرند

یاد گرفته ام دلبستگی به هدیه ای

گرچه دل کندن از آن را برایم سخت می کند

اما به من گفته بودند

که همه چیز موقتی ست

و من یاد گرفته ام که آنچه در طول سفر به من بخشیده اند را

بی طمع

بی چشمداشت

بی وابستگی

بی هیچ احساس مالکیتی بر آن

بی آرزوی بیشتر داشتن آن

بی هیچ توقعی

بی هیچ اعتراض به تلخی آن

شادمانه باید پذیرفت

و هر گاه خواسته شود ، باز پس داد

اون روزهای اول خیلی دلهره داشتم

آیا همه چی برای این سفر مهیاست

و گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کردم

قطار لحظه ای در مسیرپیچهای تند

لحظه ای در بیابان

لحظه ای در نزدیکی دریا

لحظه ای در درون دره

لحظه ای در دل کوه

لحظه ای در پرتگاه

و من می ترسیدم و چشمهایم را می بستم

و رفتم تا..... تا دیدار لو کوموتیو ران

و تمام امکانات و نقشه های او را در حد درک خود دیدم

و حیرت کردم

و حیرت کردم

و مست شدم از آنهمه برنامه ریزی دقیق

از آنهمه تجهیزات برای موقعیتهای مختلف

و سخنان لوکوموتیو ران آرامم کرد

و نویدی که به من میداد

که در طول سفر شادمانه جشن بگیرم

و مست دیدن مناظر بیرون باشم

و از آنچه در ایستگاهها برایم می دهند، بهره ببرم

بی هیچ اعتراضی

که همه آنها حساب شده است

و آنچه مرا مست دیدار و راضی خواهد کرد

آن نگاهی ست که من به بیرون قطار و مسیر خواهم داشت

نه آنچه در قطار دارم

مهم آن باده ایست که در جامم ریخته اند

نه خود جام ...

و نگران راه نباشم چون او مراقب ماهریست

و من ، برای تقدیر ، دستهای او را بوسیدم

و با حالی مست از عشق و رضا به سفر ادامه دادم

و این بار با بالهای خیالی که

لو کوموتیو ران به من هدیه کرده بود......

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:9 توسط قطره| |

 

همه عالم از اوست

و دیشب سری زدم به آن مطلق

و در سرایش پرده بر چیزهایی بود که نمی دیدم

 

و آن کامل محبوب ، در آنها روح می دمید

 

همه را یکسان

 

همه را مشتاق

 

همه را با عشق

 

و من سرمست از آنهمه عشق و مهربانی

 

بر تک تک آنها ، خاضعانه سجده کردم

 

به من گفت : دردانه من

 

مستم می کنی با عشق خود

 

و من باز از خود بیخود شدم

 

و به رقص آمدم

 

در میان آنهمه ملائک

 

چشمانش به سوی من بود و نگران حالم

 

که نکند باز ، هوای خاک به سرم زند

 

و دور شوم از او

 

و خدا گریه می کرد برای این عزیز لوس کرده اش

 

به سویش شتافتم و اشکهایش را بوسیدم

 

به من گفت :

 

پیش من بمان

 

گفتم  هر چه تو بخواهی

 

گفت :این همه فرشته را من خواستم بمانند

 

اما تو باید خود بخواهی ماندن را

 

و من به پایش افتادم

 

و روی بر حریر جامه عشقش سائیدم

 

گفت : برخیز و پرده از آنچه در آنها دمیدم بردار

 

و من پرده ها را برداشتم

 

اولی یک گل یاس

 

بعدی یک سنجاقک

 

بعدی یک بید مجنون

 

بعدی پرندگان زیبا

 

بعدی پروانه ای با بالهای رنگی

 

 بعدی یک لاک پشت

 

بعدی پیچک شیدا

 

بعدی گل نرگس

 

بعدی خاری از بوته گل سرخ

 

 

بعدی یک علف هرز

 

بعدی عنکبوتی آویزان از تار خود

 

بعدی چشمه ای جوشان

 

بعدی یک زن

 

بعدی مورچه ای با بار دانه

 

بعدی مرغ خیاط

 

 بعدی یک مرد

 

بعدی خوشه ای گندم

 

بعدی قطرات باران

 

بعدی یک کودک

 

بعدی گل پامچال

 

بعدی یک درویش

 

بعدی یک طاووس

 

بعدی یک زاغچه

 

بعدی کلاله و پرچم

 

بعدی گل نیلوفر

 

بعدی نوزاد ماهی

 

بعدی درخت نارون

 

بعدی یک خفاش

 

بعدی .....

 

بعدی.....

 

و من بر تک تک آنها سجده کردم

 

با جامی از می در دستانم

 

و سرمست از نماز ذره ذره وجودم

 

و باز ازسوی خاک ، آن نغمه های هوس انگیز به گوشم رسید

 

من به پایین نگریستم ، به دنیای خاک

 

و او با چشمان پر از التماس خود به من

 

و شنیدم که می گفت :

 

دردانه من ، پیش من بمان ........

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:4 توسط قطره| |

 

 

 

داشت چیزهایی از روی زمین جمع میکرد

 

گفتم مادر ، چی جمع می کنی ؟

 

مشتش رو باز کرد و نشونم داد

 

صدفهای گوش ماهی پر از ماسه

ارمغان دریا

 

در حالیکه خودم هم کلی جمع کرده بودم 

 

گفتم چرا جمعشون می کنی ؟

 

گفت : اینها تبرکند

 

و بلند شد ایستاد وبا چشمان مهربانش  به من خیره شد

 

مثل کسی که تا حالا ، همچو منی ندیده باشد !!!

 

پرسیدم اسمتون چیه ؟

گفت : سکینه

 

گفتم : از کجا میایین مادر ؟

 

گفت : از خیلی دور.از رامهرمز

 

پرسیدم : مقصد کجاست ؟

گفت: مشهد

 

شکل کولی ها بود با خالکوبی روی صورتش

ومن بی آنکه به فال معتقد باشم

گفتم مادر ، فال هم می گیرید ؟

 

گفت : بله

تسبیح رو از دور گردنش در آورد و پرسید

 

شوهر داری ؟

گفتم : بله

 

بچه داری ؟

گفتم : بله

 

پول داری ؟

با خنده گفتم : بله

 

پرسید: پس چه نیتی داری ؟

و من موندم با این سوال خاله سکینه

 

پس دیگه نیتت چیه ؟

گفتم یه نیت دیگه دارم

 

خاله شروع کرد به شمردن دونه های تسبیه

و من مبهوت خلوصش، در انتظار نتیجه فال

 

گفت: خوب آمد

و به من نشون داد ، دونه تنها مانده تسبیه را

 

مهری از او به دلم نشسته بود

آرزو کردم: کاش می تونستم ، بروم و از نزدیک جای زندگیشان را ببینم

 

کاش می تونستم باقی عمرم رو برای مردم اونجا ، خدمت کنم

مردم مهربان جنوب

 

گفتم : خاله ، رفتی مشهد برام دعا کن

خاله دستش رو با مهربانی کشید روی شانه ام

و گفت حتما . من سیدم

 

ماشین اونها داشت راهی می شد

توقفی داشتند در ساحل برای استراحت ، چون ما

 

با تردید ، دو اسکناس دو هزار تومانی گذاشتم در دستان مهربان خاله سکینه

 

خاله می رفت و برمی گشت دوباره نگاهم میکرد

نمی توانست از این فضای ارتباطی ، جدا شود

مثل من که در این فضای یگانگی محو شده بودم

به نظرم من ،  او بودم و او ، من بود که داشت می رفت

 

خاله رفت....و من ماندم و یک نیت که خاله گفته بود ، خوب آمده

 

و فکر می کردم به دنیای پر از رضای خاله سکینه

 

که داشتن شوهر ، بچه و پول را اجابت تمام نیتها ، می دونست

 

و با خود گفتم :

راستی ، کسی که اینها را دارد ، دیگر چه می خواهد

 

اما قلبم به من می گفت : اینها کافی نیست

 

نه از زیاده خواهی ، بلکه از سر نیاز

 

و دعا کردم : ای بیکران دلارام من

 

به اندازه سادگی آرزوهای زندگی در نظر خاله سکینه

 

آرزوهایم را ساده کن

 

و با خود گفتم کسی چه میداند. شاید خاله سکینه

 

خدا بود که بر من جلوه کرد و مرا آموخت و رفت

 

و پیغامش این بود: دیگر چه می توانی بخواهی

 

و روزهای بعد وقتی اسکناسهای کیف پولم را می دیدم

 

احساس می کردم آنها متعلق به خاله سکینه بود ومن ......

 

دلم گرفت ، همه را به "خدا " نبخشیده بودم

 

شاید به خاطر اینکه فکر می کردم ، بخششهایم ، در خور خاله نیست

 

خاله سکینه ، چیزی از وجود مرا با خلوص خود

  کند و با خود به جنوب برد

 

گوشه ای از قلب مرا

 

آیا سهم دیداری دیگر با خاله خواهم داشت ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:46 توسط قطره| |

 

 

غمهایم را دوست دارم

 

وقتی که غمگینم

وقتی از خود بیخودم

وقتی بیقرارم

این تویی که کنارم هستی

 تویی که مرا اندوه می دهی

تا در کنارت باشم

 

وای ناله هایم ، سوز و آهم

همه بوی تو را می دهند

حتی توتمام گله هام تو رو حس می کنم

تو غم رو به من القا می کنی تا پیشت باشم

صدات بزنم ، زار بزنم ، گله کنم

خدا خدا خدا..........

 

دردهامو دوست دارم

غم هامو دوست دارم

چون همه شون رو تو به من می دی

تا منو به طرف خودت بکشونی

من سوز و آهم و غم و رنجم رو که منو به تو نزدیک می کنه

به شادیهایی که منو از تو دور می کنه ترجیح می دم

خدا خدا خدا..........

نه اینکه شادی رو نخوام از تو . نه عزیز

شور و وجد رو بر همه احسان کن ُ بر من هم همینطور

و خودت می دونی که حتی بعد از تمام غمهام شورو وجد سراغم میاد

نه نمیاد ُ تو می بخشی ُ دوست داشتنی

 

 طاقتم بده

صبرم بده

تا لذت حس حضورت رو

گاهه غم و دلتنگی هام ، درک کنم

غم هامو می بوسم

و به اشکهام به دیده هدیه های قربت ، می نگرم

خدا خدا خدا.........

 

منو جدا نکن از اون عزیزات

که در غم و شادی با اونهایی

منو پشت درهای بسته ات به انتظار نذار

مثل همیشه که بدون نوبت می پذیری

وای وای وای خدا

خدا خدا خدا

چی بگم که همه هست ونیستم رو تو می دونی

مرواریدهای روی گونه هایم بوی قربت تو را می دهند

پس باکی نیست از سیل اشکهایم ، گاه دلتنگی........

وقتی در کنار رودی گریستم

اشکهایم را با نیت قربت به دریا فرستادم

و می دانم هر قطره اشکی را نظاره می کنی

و در پی هر غم و رنجم ، اشک شوقی برایم هدیه می کنی

که اشارتی است از اینکه مرا می شنوی.............

 

وای آرام جانم ، تو به عمد ، مرا غمگین می سازی

تو عاشق ندای قلب من هستی وقتی خالصانه صدایت می زنم

ای خدا ای خدا ای خدا

ای مطلق ، ای کامل ، ای قادر

مرا در یاب..............

اشکهایم را می بوسم

 دیشب در جلوه گلی بر من ظاهر شدی

و من بر آن گریستم

شاید هر قطره اشکی شبنمی بر گلی باشد

سجده خواهم کرد بر قطرات شبنم

شاید اشک چشم دل شکسته ای به نیت قربت باشد..........

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:28 توسط قطره| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست